مرتضى مطهرى

44

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

مخالف است ، پس جامعه از جهان جدا نيست . ولى نظريات ديگر چنين نيست ، جامعه را يك چيز جدا از جهان مىدانند ، لااقل به اين معنا كه جهان نسبت به جامعهء انسانى بىتفاوت است . مثلًا براى اين زمين و هوا و ابر و خورشيد ، براى اين زندگى و براى اين كون و هستى و آفرينش ، هيچ فرق نمىكند كه جامعهء بشر را يكسره فسادها و تباهيها و ظلمها و جهلها گرفته باشد يا اينكه يكسره صلاحها ، تقواها ، عدالتها و پاكيها گرفته باشد . ولى او مىگويد فرق مىكند . بنابراين آن مطلب [ كه « توجيه تاريخ براساس دين » به معنى نفى قانون علت و معلول است ] چه ربطى [ به ديد مذهبى تاريخ ] دارد ؟ ! بله ، اصل غائيت را بچگانه يا احمقانه توجيه كردن است كه [ چنين برداشتهايى را به دنبال دارد ، ] مثل همان مثلى كه مىآورد : فلان كشيش به بچه هايش يا به ديگران مىگفت شما ديده‌ايد كه طالبى خط خط است ، مثل اينكه هر خطش جاى يك قاچ است ، مىدانيد چرا طالبى خط خط شده ؟ براى اينكه وقتى ما مىخواهيم در خانواده آن را تقسيم كنيم قبلًا تقسيم شده باشد ، ما كارد كه مىكشيم درست قسمت كنيم و دعوا نشود . حال غائيت را در اين حد تنزل دادن و اين‌جور چيزها را بر اين اساس توجيه كردن ، جوابش هم همين جور حرفهاست . مثل آن باباى واعظى كه در بالاى منبر مىخواست در حكمت اشياء بحث كند ، مىگفت : ايها الناس ! هيچ مىدانيد خداوند چرا به شتر بال نداد ؟ براى اينكه اگر شتر بال مىداشت مىآمد روى خانه‌هاى گِلى ما مىنشست و خانه‌هاى ما خراب مىشد ! اگر انسان بخواهد خلقت را براساس اين حكمتها توجيه كند همين حرفهاى اينها در مىآيد . اما اگر كسى بخواهد مطلب را آن‌طور كه هست درك كند غير از اين حرفهاست . - يك مسئله اين است كه عامل دينى را از نظر تاريخ مىخواهيم بسنجيم و يك مسئله اين است كه مىخواهيم ببينيم تاريخ عامل دين است . استاد : شما يك وقت مىخواهيد بگوييد دين خودش در جامعه‌ها چه نقشى داشته ، اين مسئلهء ديگرى است . آنچه در اين كتاب مطرح شده اين نيست ، مقصود از عامل دين عامل الهى يعنى مشيت الهى است . آن يك حرف ديگرى است كه آيا دين خودش چه نقشى در جامعه داشته . اين مسئله در اينجا مطرح نيست . مى توان گفت كه در اين كتاب از يك نظر خلط مبحث شده يا لااقل بگوييم يك مطلب ناديده گرفته شده . آن نظريه‌اى را كه به آن نام « نظريهء دين » مىدهند دوجور مىشود توجيه كرد : يكى « نظريه‌اى كه دين در باب فلسفهء تاريخ ابراز مىدارد و آن قضا و قدر الهى است » . پس اين را ما از آن جهت نظريهء دينى مىناميم كه اين‌جور فكر مىكنيم كه اين نظريه را دين ابراز مىدارد ؛ يعنى اگر